![]() |
![]() |
|
| - |
|
ایران به کمک شما فرزندان پاک خودش نیاز داره اما اینبار در دنیای مجازی بیاین تا نشون بدیم که ما میتونیم ایرانی قوی و قدرتمند را داشته باشیم و با هم هماهنگ و مقتدر باشیم ایران یکی از کشورهای جهان مجازی است که در حال حاضر با کشور های امارات و ترکیه در حال جنگ و بشدت به نیرو نیاز داره ترکیه داره ایران رو حذف میکنه طفآ بیاین و کمک کنین میتونین برین مجلس کارخونه بسازین بجنگین رییس جمهور بشین و و با کلی از بچه ها آشنا شین منتظر شما هستیم ایرران کمک نیاز داره http://www.erepublik.com/en/referrer/aryo-barzan آموزش بازی http://edu.erepublik.ir/ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 20:12 توسط بهنام پارسی |
|
|
شروینبزرگ پنجمین پادشاه باوندیان طبرستان و مقتدرترین ایشان بود که در هزارجریب ۲۵سال حکومت کرد. حکومت شروین پس از خودکشی عمویش در هزار جریب ، زمام حکومت را بدست گرفت. قیام مهمترین اتفاق در زمان حکومت وی قیام تپوریه بود. مردم مازندران و گیلان که از ظلم و جور اعراب و سربازان خلیفه به ستوه درآمده بودند ، نزد وندادهرمز که پادشاه سلسلهٔ قارنوندیان بود ، رفتند و از او خواستند تا از عوام که قدرت مقابله با اعراب را ندارند محافظت کند و شرّ سربازان عباسی را از بلاد طبرستان دور کند. وندادهرمز (شاه قارنوندیان) ، مسمغان ( زرمهرشاهیان ) ، شهریار ( پادوسبانیان ) به همراه شروین یکم ( باوندیان ) پس از مشورت کردن با یکدیگر شروع به کشتار اعراب نمودند. این قیام ناگهانی بهصورتی بود که تمامی مردم طبرستان از بزرگ تا کوچک اعراب را تحویل سربازان طبری میدادند. اکثر مورخان درباره این قیام نوشتهاند: « سراسر شهرها و روستاها و اماکن عمومی طبرستان خالی از نژاد عرب شد ، چنانکه زنانی که همسری عرب داشتند ، محاسن همسرانشان گرفته و به نزد سربازان طبری میبردند تا آنان به دور مرد عرب جمع شوند و با ابزار مختلف او را بزنند. مقرات عباسیان که برای جمع خراج بود را به آتش کشیدند و حرامیان بسیاری را کشتند و عدهای نیز گریختند » شروینیکم پس از ۲۵سال حکومت بر شرق طبرستان درگذشت. منبع تاریخ باوندیان، نوشته:محمدرضاحبیبی کولائی، صفحه:۱۴ تاریخ طبرستان، ابن اسفندیار ، صفحه در چاپهای مختلف متفاوت است تاریخ طبری ، محمدرضا حبیبی کولائی ، صفحه:۲۵ تاریخ باوندیان، نوشته:محمدرضاحبیبی کولائی، صفحه: 14 ========== پادشاهانه این سلسله هنوز ادامه داره و جالب تر هم میشه منتظر بقیه اش باشین بدرود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 22:47 توسط بهنام پارسی |
|
|
سهراب پور مهرمردان پور سهراب پور باو چهارمین پادشاه باوندیان طبرستان بود که در هزارجریب حکومت مینمود و با حکومت عباسیان در حالت جنگ بود. حکومت عباسیان و باوندیان پس از به قتل رسیدن ابومسلم خراسانی توسط منصور عباسی ، عباسیان و باوندیان درگیر گشتند. و پس از مدتی این درگیری بهانهای شد تا عباسیان هجومات خویش به باوندیان را افزایش دهند. پس از مدت ۲۰سال حکومت نمودن سهراب بن مهرمردان (سهراب دوم) اعراب در جنگی که درگرفت چیره شدند و به هزارجریب حمله نمودند. سهراب نیز با خودکشی حکومت خویش بر طبرستان را پایان بخشید. منبع تاریخ باوندیان، نوشته:محمدرضاحبیبی کولائی، صفحه:13 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 22:43 توسط بهنام پارسی |
|
|
مهرمردان باوندی مهرمردان پور سهراب پور باو سومین پادشاه باوندیان طبرستان بود که در هزارجریب حکومت مینمود. حکومت نخستین فرزند سهرابیکم ، مهرمردان نام داشت. وی در زمان ابومسلم خراسانی میزیسته و با وی متحد شدهبود و سربازان بسیاری در اختیار سیاه جامگان گذاشت. و این باعث شد که پس از قتل ابومسلم جنگهایی میان باوندیان و عباسیان صورت پذیرد. مدت حکومت و جانشین وی ابن اسفندیار مینویسد: مهرمردان فقط مدت کمی حکومت نمودهاست و پس از وی برادرزادهاش شروین بن سهراب به حکومت رسیده است ، ولی رابینو حکومتش را ۴۰سال دانسته است و نوشتهاست پس از مهرمردان فرزندش سهراب دوم به جانشینی وی منسوب گشت و در هزارجریب حکومت را آغاز کرد. منبع تاریخ باوندیان، نوشته:محمدرضاحبیبی کولائی، صفحه:۱۳ تاریخ باوندیان، نوشته:محمدرضاحبیبی کولائی، صفحه:۱۳ دانشنامه جهان اسلام تاریخ طبرستان، مولف:ابن اسفندیار، صفحه در چاپهای گوناگون متفاوت است. استرآباد و مازندران ، رابینو ، صفحه:۲۰ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 22:41 توسط بهنام پارسی |
|
|
سهراب یا سرخابیکم از نخستین شاهان سلسله باوندیان طبرستان بود. وی حدود ۳دهه در شرق مازندران حکومت کرد. به حکومت رسیدن پس از مرگ باو ، آذر ولاش به سمت سارویه (همان ساری کنونی است که پایتخت باو بود) هجوم برد که باعث شد همسر باو به همراه کودک خردسالش ، سرخاب یا سهراب ، از قصر بگریزد. همسر باو همراه کودکش در باغی در اطراف ساری به زندگی خود ادامه میدادند. چند سال بعد خورزاد که از سرداران باو بود و مردم روستای کولا را رهبری میکرد با دیدن سرخاب شباهت وی به باو را حس کرد پس از آن سرخاب را به کولا برد و سپس با کمک ارتش قارنوندیان (که از سلسلههای جنوب طبرستان بودند) آذر ولاش را شکست داد و سرازمین باوندیان را به سهراب برگرداند. پس از این ماجرا سرخاب ۳۰سال در هزارجریب حکومت نمود. منابع کتاب تاریخ باوندیان، نویسنده:محمدرضا حبیبی کولائی، صفحه:۱۲ کتاب تاریخ باوندیان، نویسنده:محمدرضا حبیبی کولائی، صفحه:۱۲ تاریخ طبرستان، مولف:ابن اسفندیار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 13:0 توسط بهنام پارسی |
|
|
در کتب ایرانی و عربی در مورد بازپرسی و محاکمهٔ انقلابی خسرو پرویز (در سال ۶۲۸ میلادی) به تفصیل سخن رفتهاست. اصل نامه به زبان پهلوی در دست نیست، ولی اقتباسهایی از ترجمهٔ عربی آن در کتابهای عربی و فارسی نقل شدهاست. مفصلترین تحریر این نامه در شاهنامه، تاریخ طبری و تاریخ بلعمی آمدهاست. در شاهنامه، شیرویه پسر خسروپرویز، هفت اتهام بر پدر وارد کردهاست. در تاریخ طبری، هشت اتهام ذکر شدهاست، ولی در تاریخ بلعمی، تعداد اتهامات به نه میرسد. از گفتهٔ فردوسی بر میآید که خسروپرویز این سخنان را به صورت پیام شفاهی بیان داشته و بعد آنرا بصورت مکتوب درآوردهاند. علاوه بر پاسخ به اتهامات مطرح شده، نامهٔ خسروپرویز متضمن نصایحی به فرزند خود دربارهٔ چگونگی امور کشور است و باید آنها را از نوع اندرزهای سیاسی به شمار آورد.
صورت استنطاق را بزرگ دبیران دربار، به خسرو داد و پاسخ مفصلی از جانب او، به شیرویه آورد. جوابهای شاه مخلوع، گرچه غرورآمیز بود ولی با مهارت از خود دفاع کرده، پسر را مورد ملامت قرار دادهبود که خیانت کرده و حتی از معنی سؤالهای خود نیز آگاه نیست. در این که چنین مکاتبهای صورت گرفته باشد، جای تردید است.نلدکه اعتقاد دارد که این محاکمه و گفتگو، چندی بعد از قتل خسرو، توسط یکی از رجالی که کاملاً در قضایا وارد بوده، و میخواسته از خسرو دفاع کند، نوشته شدهاست. آرتور کریستین سن، ایرانشناس برجستهٔ دانمارکی و نویسندهٔ کتاب ایران در زمان ساسانیان، این روایت و استنطاق پادشاه مخلوع را، کاملاً صحیح دانستهاست. عبدالحسین زرین کوب در کتاب تاریخ مردم ایران مینویسد، هر چند که دفاعیات خسرو پرویز استادانه است ولی آنچه این دفاع استادانه را که لحن غرورآمیزش از اصالت نسبی آن حاکی است، رد کردنی میساخت، واقعیت انحطاط و سقوط بارزی بود که مقارن این احوال، تمام دودمان خسرو را بطور غم انگیزی تهدید میکرد. درست است که وی در طی سلطنت طولانی خود خزانهای را که هنگام جلوس وی خالی بود، آگنده بود اما در عوض کشور را با جنگهای طولانی و مالیاتهای سنگین خویش، به ویرانی، کم خونی، و افلاس قطعی کشانیدهبود. بعلاوه تندخویی و سوءظن وی نه فقط ایران را از وجود مردانی که ممکن بود در هنگام بحران به درد کشور بخورند، محروم کرده بود بلکه خانوادهٔ ساسانی را هم از شاهزادگان لایق و کارآمد تهی ساخته بود
بازپرسی خسرو پرویز شیرویه بزرگ دبیران را خواست و گفت پیام من را به خسرو بده و بگو که این بلا که به تو رسید، نه از طرف من و نه از طرف کس دیگری بود بلکه گناهانی که کردی، سبب شد، خدای تعالی شوکت و ملک را از تو بگیرد. نخست، آنکه پدرت هرمز چهارم را کور کردی و کشتی. دوم، فرزندان پسرت را در خانه زندانی کردی و اجازه ندادی که با کسی وصلت کنند و نسلی بر جای بگذارند و آنچه خدای تعالی بر خلق حلال کرده است، بر ما حرام کردی. سوم، بیست هزار مرد سپاهی زندانی را به بهانهٔ شکست در برابر سپاه روم و شکست در جنگ ذوقار کشتی. اگر خدای تعالی تو را نصرت نداد، ایشان را چه گناهی بود. چهارم، هرکس که مایل بودی و زندانی بود، هر شبی پنج یا شش نفر به کشتن دادی. خزانهٔ خود را از زر و سیم پر کردی و چنان از جواهرات انباشتی که هیچکس حد و حساب آن را نمیدانست. پنجم، چندین هزار زن آزاد را در حرمسرای خود زندانی کردی و مانع شدی، آنها ازدواج کنند و خود با شیرین مشغول شدی و به آنها نرسیدی. ششم، مردی ظالم را بر رعیت گماشتی و بزور از مردم مالیات گرفتی. هفتم، پادشاه روم موریکیوس، با تو چنان مهربانی کرد که دخترش را بعقد تو درآورد و با تو سپاه و پسرش را همراه کرد تا تو توانستی حقت را از بهرام چوبین بگیری. تو حق نعمت را ندانستی و چون به روم غلبه کردی، چلیپا (صلیب راستین) را غنیمت گرفته، از تو باز خواستند باز نفرستادی و حق نعمت او نشناختی . هشتم، پسر شهریار، یزدجرد (یزدگرد سوم)، را میخواستی بکشی و بخاطر وساطت شیرین از کشتن او صرفنظر کردی. نهم،ِ نعمان بن منذر را بیاوردی و بیگناه بکشتی. با اینکه جدان و پدران ما نعمان را حق می شناختند، از بهر اینکه دختر بتو نداد و دروغزنیهای دبیری، حق او نشناختی. مردانشاه امیر بابل بخواستی و بیگناه دست او را ببریدی تا او نیز مرگ خویش خواهان شد و کشته شد. بخاطر کارهای بیحسابی که در عالم کردی، ملک بر تو شوریده است و امروز به من میگویند، اگر تو او را نکشی ما اول تو را میکشیم و سپس پدرت را. اگر حجت و دفاعی داری بگو، تا من به ایشان بگویم تا از کشتن برهی. فرستاده نزد خسرو پرویز رفت و پیغام شیرویه را به او داد. دفاعیات خسرو پرویز نخست، آنکه داستان من و پدرم (هرمز چهارم) چنین نیست که تو گفتی. تو هنوز بدنیا نیامدهبودی که میان من و پدرم جدایی افتاد، من هنوز به روم نرفته بودم و مادر تو مریم را بزنی نگرفتهبودم. بهرام چوبین نزد پدرم به من تهمت زد و من از پدر گریختم و به آذربایجان رفتم و در آنجا به عبادت خدا مشغول شدم و من در تیسفون غایب بودم که پدرم را کور کردند و چون برگشتم، سلامتی و توان از پدرم رفته بود، اگر چنین نبود من هرگز بجای او نمینشستم. در روم بودم که دائی من بندوی به تیسفون برگشت و پدرم را بدون نظر و اجازهٔ من بکشت. بعد از اینکه قدرت یافتم، من بندوی را بخاطر قتل پدرم کشتم. دوم، من تو و برادرانت را در خانه نگهداشتم تا ادب آموزید و در کار ادارهٔ کشور شایسته شوید. بر شما ادب لازم بود نه لهو و لهب. بر شما اجری تمام داشتم. هر چه که برای شما از خوردنی و پوشیدنی و لوازم شایسته بود، فراهم کردم. اگر اجازهٔ ازدواج و فرزند داشتن را ندادم، بخاطر این بود که منجمان گفته بودند، از اهل بیت تو و فرزندان تو فرزندی آید که ملک عجم، به دست او نابود خواهد شد. من خواستم تا من زنده باشم، این نسل نیاید. منجمان دربار مولود ترا گفته بودند و خط منجمان هنوز در نزد من است و پیش شیرین نهادهام. اگر خود خواهی ببینی، از شیرین این خط را بخواه. بر من چنان واجب کردند که ترا باید بکشم و نوشتهبودند که تو شاهی از من بستانی ولی من تو را نکشتم، از بهر مهر فرزندی. دیگر آنکه دانستم که قضای خدای تعالی را کس نتواند گردانیدن و بخاطر شفقت پدری از رسیدن ملک به تو دریغ نکردم. سوم، بیست هزار مرد سپاهیای که کشتم، بخاطر این بود که سی سال به ایشان اجری و طعام دادهبودم تا روزی با دشمن من جنگ کنند، چنان که به ایشان احتیاج من افتاد، از محل جنگ فرار کردند و حقوق من را نشناختند. خون ایشان بحکم سیاست حلال باشد. چهارم، من کسی را در زندان نکشتم مگر اینکه کشتن بر او واجب بود. تو نخست قصهٔ گناهان ایشان را بخوان تا بدانی لایق کشتن بودهاند یا نه. آنچه گفتی که مال بسیار اندوختهام، بدان که هیچ ملک را بیسپاه نمیتوان داشت و سپاه بدون مال نتوان داشت و توانگری سپاه، سبب عزت ملک بود و توانگری ملک، قوت دل سپاه بود و قوت سپاه، سبب آبادانی ملک و ملکان دیگر از وی ترسند و به پادشاهی او نتوانند آمد و چنین شاهی هر چه خواست میتواند بکند. ملک درویش را هیچ مقداری نباشد. پنجم، آنچه از بهر زنان گفتی که لذت مردان از ایشان بازداشتم. بدان که من به ایشان نعمت و کامرانی و مال بسیار بخشیدم که ایشان هیچ مرد دیگری را بر من ترجیح ندهند و هر سال به شیرین گفتم همه را گرد آورده و هر کس که میخواهد به شوهر رود را جهاز داده، از حرمسرای من خارج شود. اگر امروز من هلاک شوم و ایشان شوهر کنند، بخاطر زیادی نعمتی که من به ایشان دادم، باز زندگیای که با من داشتند را بیشتر دوست دارند. ششم، خراج و مالیات امری واجب است. این نه بدعت است که من آوردهام. این خراج را انوشیروان شاه دادگر، بنیان نهاد که شاه را از خراج چاره نیست. کسی که مالیات نمیدهد، برای خود جمع میکند و بر پادشاه حق است که جان او بستاند چون ویرانی بیتالمال خواستهٔ او بودهاست. من دو روز در ماه، به داد و شکایات مردم میرسیدم. هر کس که پیش من نیامد و داد نخواست، او خود بر خویشتن ستم کرد، نه من بر وی. هفتم، آنچه گفتی حق پادشاه روم، موریکیوس نشناختم. اگر مرا سپاه داد و با من پسر فرستاد و دخترش مریم را بمن داد، چنانکه بهرام چوبین هزیمت کرد و من به شاهی برگشتم، چندان مال و نعمت به شاه روم دادم که هرگز چشم وی ندیده بود و نه بدان اندیشیدهبود و به پسرش چنان مال دادم که متحیر بماند. چلیپا (صلیب راستین) را از آن جهت، به غنیمت گرفتم که نشان چیرگی من، بر آنها باشد و ایشان ذلیل و مقهور باشند. تو نیز این غنیمت را به آنها، باز پس نده چون نشان چیرگی آنها، بر مملکت تو خواهدشد. هشتم، در مورد قصد کشتن پسر شهریار، یزدجرد،(یزدگرد سوم) همانطور که گفتم منجمان به من گفته بودند که از فرزندان تو فرزندی آید که ملک عجم را نابود کند و به دست عربان اندازد. علامتی گفته بودند که این علامت را در بدن یزدگرد بدیدم و واجب شد که او را بکشم که شومتر از این فرزند که ملک چندین سالهٔ پدر، از دست او برود، هرگز بر روی زمین زائیده نشدهاست. نهم، من نعمان بن منذر را نه بخاطر زن ندادنش به من کشتم نه بخاطر دروغهای دبیر. آن وقت که از دست بهرام چوبین بگریختم و به روم رفتم، راهبی را دیدم که گفت این ملک از خاندان ما برود و بدست مردی بزرگ از عرب بیفتد و نگفت که آن مرد کیست و من چون در بین اعراب از نعمان بن منذر کسی بلند پایهتر نمیشناختم، بدلم آمد که این عرب او بود و بهانه جستم و او را جهت نجات کشور کشتم تا ملک را برای خاندان و اهل بیت خویش حفظ کرده باشم. من این همه که کردم، به حجت کردم. اکنون میدانم که کار من بکرانه رسیده است و روزگار من تباه شده، ولیکن خواستم ترا آگاه کنم که من را بیهوده ملامت نکنی. مرا بر تو دل همی سوزد که چون تو مرا بکشی، از ملک من نخوری، که همهٔ خلق جهان و همهٔ دینها متفقاند که هر کس پدر بکشد، میراث پدر بر وی حرام شود و اگر بگیرد، از آن برنخورد. فرستاده برگشت و دفاعیات خسرو را به شیرویه گفت. شیرویه بگریست و از کشتن پدر در رنج شد به بزرگان گفت که هر چه ما پنداشتیم که او خطا کرده است، همه را دلیل و حجت آورده، ریختن خون او حلال نیست. سپاهیان گفتند، یک کشور نمی تواند دو پادشاه داشته باشد. میان رعیت اکثریت با کسانی است که پدرت را میخواهند اگر تو او را نکشی، ما او را پادشاه کنیم و پادشاهی بدو باز دهیم، از بهر آنکه مردمان از تو فرمان نبرند و حیلت انگیزند و نخواهند گذاشت که تو پادشاهی کنی و چون پادشاهی به او بازدهند، تو دانی که او در کشتن تو با کسی مشورت نکند و نگذارد که بر تو یک روز بگذرد تا ترا نکشد. شیرویه دستور هلاک خسرو را داد و مهرهرمزد پسر مردانشاه، کار او را آخر کرد و پیش شیرویه آمد و گفت کشتمش. شیرویه گریستن گرفت و آن روز تا شب میگریست. منابع |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 16:28 توسط بهنام پارسی |
|
|
باوْ (درگذشتهٔ ۶۰ ق / ۶۸۰ م) پسر شاپور و نواده کیوس «کاووس» بنیانگذار دودمان باوندیان شاخه کیوسیان است که در شمال ایران فرمانروایی میکردند. وی در رکاب خسرو پرویز، چند بار به پیکار رفت و از توجه شاه برخوردار شود به حکومت طبرستان و آذربایجان منصوب گشت. چون شیرویه بر تخت نشست، او را به اصطخر تبعید کرد. وی در آتشکده آن سامان گوشه عزلت گزید تا آن که آزرمیدخت او را به سپهسالاری برگزید. اما باوْ نپذیرفت تا نوبت به یزدگرد رسید و باو، این بار به درخواست شاه نزد وی رفت. پس از شکست سپاه ایران از اعراب، باو در راه خراسان از یزدگرد اجازه گرفت که به طبرستان رود و پس از زیارت آتشکده کوسان، در گرگان به وی بپیوند و «ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان، ص ۱۵۴». باوْ در آن جا خبر قتل یزدگرد را شنید و سر بتراشید و در آتشکده مقام گرفت. بعید نیست که همین معنی باعث شده باشد تا برخی، نیاکان آل باوند را از موبدان بدانند «مادلونگ ۱۷۴، ایرانیکا». باو چندی بعد به درخواست مردم از حملات ترکان به تنگ آمده بودند، با این شرط که «مردان ولایت و زنان به بندگی او را خط دهند / ابن اسفندیار، تاریخ طبرستان، صص ۱۵۴ و ۱۵۶» بیرون آمد و با بسیج سپاه توانست مهاجمان را از آن سامان براند و دولتی محلی تأسیس کند. وی پس از پانزده سال حکومت، سرانجام به دست «ولاش» نامی که مدعی حکومت بود کشته شد و ولاش بر جای او نشست. منبع : دانشنامهٔ رشد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 21:18 توسط بهنام پارسی |
|
|
آل اینجو خانوادهای سلطنتی در دوره مغولها، به ویژه خاندانی که در سده ۸ق در فارس حکومت میکردند است. واژه اینجو در زبان مغولی به معنای املاک ویژه است. تاریخچه شرفالدین محمود شاه یکی از خاندان اینجو در ایام اولجاتیو به فارس فرستاده شد تا املاک خصوصی او را اداره کند. محمود شاه در ایام ابوسعید نیز بر این شغل باقی ماند و قدرتش را افزایش داد تا جایی که پیش از ۷۲۵ق(۱۳۲۵م) در شیراز و کم و بیش تمام ایلات فارس، فروانروایی مستقل یافت. در سال ۷۳۴ق محمود از مقام خود برکنار شد و چون جانشین او آرباخان پنهانی علیه او دسیسه میچید، پس از مدتی به اعدام محکوم گردید. در همان سال ۷۳۴ق آرباخان از فرمانروایی برکنار شد و به فرزندان محمود شاه تسلیم گردید و آنها نیز او را به قصاص پدرشان کشتند. در دوران نابودی ایلخانیان، جلالالدین مسعود شاه، پسر بزرگ محمود شاه، سرزمین فارس را تصرف کرد در زمانی که برادرش ابواسحاق جمالالدین به سوی مبارزالدین محمد مظفری در یزد میرفت. در سال ۷۴۰ق پیر حسین پسر محمد چوپانی پسر عموی حسن ملا، همراه با مبارزالدین محمد به شیراز حمله برد و مسعود شاه مجبور شد به حسن بزرگ در بغداد پناهنده شود. پیر حسین پس از پیروزی در شیراز، مبارزالدین را در تصرف کرمان نیز یاری کرد، ولی پس از گسستن پیوند دوستی بین پیر حسین و مبارزالدین در سال ۷۴۲ق، ابواسحاق از سوی پیر حسین به ولایت اصفهان منصوب شد ولی ابواسحاق از دوستی با پیر حسین خودداری نمود و با اشرف چوبانی همپیمان گردید و توانست با یاری او شیراز را تصرف کند. در پایان ابواسحاق به اشرف اجازه نداد وارد شیراز شود و او را واداشت تا به آذربایجان بازگردد. در سال ۷۴۳ق حسن بزرگ، لشکری به فرماندهی یاغیباستی برادر اشرف، با مسعود شاه همراه کرد تا به سوی شیراز روند. پس از رسیدن سپاه به شیراز، ابواسحاق به سود برادرش از فرمانروایی کنار رفت ولی یاغیباستی که از کار خشنود نبود در همان سال ۷۴۳ق به قتل مسعود فرمان داد و باعث شد تا جنگی شدید بین یاغیباستی و یاران و پیروان ابواسحاق در داخل شهر رخ دهد. نبرد با پیروزی یاران ابواسحاق پایان یافت و او تا پیروزی مبارزالدین محمد در سال ۷۵۴ق به فرمانروایی ادامه داد. در سال ۷۵۸ق(۱۳۵۶م) ابواسحاق به دست مبارزالدین کشته شد و دولت آل اینجو با استیلای مظفریان از میان رفت. منابع استانلی لین پل، و.و بارتولد، خلیل ادهم و احمد سعید سلیمان. تاریخ دولتهای اسلامی و خاندانهای حکومتگر جلد دوّم. ترجمهٔ صادق سجادی. چاپ اوّل، تهران: نشر تاریخ ایران، بهار ۱۳۷۰. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 21:15 توسط بهنام پارسی |
|
|
درود
بعد از 6 ماه دوری دوباره برگشتم و خوشحالم که دوباره در خدمت شما دوستان هستم و یکم با تاخیر جهانی کورش بزرگ رو هم به تمام پارسی زبانان و جهان تبریک میگم ======================================================== |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 21:13 توسط بهنام پارسی |
|
|
قوم لبیکی از طایفه بزرگ جنگروی می باشد که سلسه اتابکان یا خورشیدیان از این طایفه می باشد . در سال 570 ه.ق سر سلسله اتابکان کوچک (شجاع الدینفرزند خورشید ) از این طایفه بود که در منطقه لرستان و ایلام با تحریک و کمک مردم و طوایف مختلف لرستان ادعای استقلال کرد و سنگ بنای حکومتی را گذاشت که با همه افت و خیزهای تاریخ منطقه تا سال 1006 ه.ق (به مدت 436 سال) عمر کرد و طولانی ترین حکومت ایرانی بعد از اسلام و دومین حکومت طولانی پس ازاشکانیان در ایران را رقم زد. شجره نامه قوم لبیکی جنگروی شجره نامه این قوم عبارت است از میرزا علی لبیکی ابن خدارحم ابن حیدر ابن میرزا ابن حاجی علی خان ابن صفدر خان ابن بهمن خان از طایفه جنگروی و فرزندانبهمن خان در غربی ترین نقطه اصفهان در منطقه ای به نام قلعه بهمن (که این قلعه توسط جد بزرگشان بهمن خان احداث شده است) و منطقه چمن سلطان یاشهرک امام در شرق الیگودرز مستقر می باشند . اتابکان کوچک از طایفه جنگروی سلسله ای از اتابکان لرستان که در فاصلۀ سالهای 570 تا 1006ق در قسمتهای شمالی و غربی لرستان (ناحیه لر کوچک) حکومت میکردهاند. امرای این سلسله از اعتاب شجاعالدینخورشید، مؤسس سلطنت لر کوچک بودهاند و آخریشان به دست شاه عباس یکم صفوی کشته گردید.(دایرةالمعارف فارسی، ج. ۲، ص. ۲۴۹۲) شعبه ٔ لر کوچک اتابکان کوچک لرستان چند نفر امیر معتبر ازمیان ایشان برخاسته و مدت امارتشان از لر بزرگ نیز طویل تر بوده است. لرستان منقسم به دو قسمت لر بزرگ و لر کوچک است و منشاء این تقسیم و وجه تسمیه آنکه در قدیم ألایام دو برادر بودند بزرگ بدر نام داشت و کوچک ابومنصور معاصر یکدیگر در دو موضع از آن ولایت ایالت داشتند نقلست که چون برادران از جهان گذران انتقال کردند محمدبن هلال بن بدر در آن مملکت تاج ایالت بر سر نهاد و منصب وزارت را به محمدبن خورشید داد و در شهور سنه ٔ خمسمائه (500 ق.) صد خانه وار کرد از جبل السماق شام (كردستان سوریه)، به سبب وحشتی که ایشان را با مهتر قوم خود افتاده بود، به لرستان امدند و در خیل احفاد محمد خورشید که وزرا بودند نزول کردند، برسبیل رعیتی. ابوالحسن فضلوی که رئیس ایشان بود پسری داشت علی نام و چون علی درگذشت پسرش محمد بخدمت سلغریان شتافت و بواسطه ٔ شجاعت معتبر گشت و پس از فوت وی ولدش ابوطاهر که جوانی بود شجاعت مآثر ملازمت اتابک سنقر اختیار کرد و در آنوقت که اتابک سنقر به احکام شبانکاره مخالفت مینمود ابوطاهر را با سپاهی گران بجنگ ایشان فرستاد و ابوطاهر بر مخالفان ظفر یافته دوستکام بفارس بازگشت اتابک سنقر او را تحسین نموده گفت از من چیزی طلب نمای … ابوطاهر گفت اگر اجازت شود به لرستان روم و آن ولایت را جهة اتابک مستخلص گردانم و سنقر لشکری مصحوب ابوطاهر گردانیده او را بدان جانب گسیل فرمود. و اومؤسس سلسله ٔ اتابکان لرستان است . حمداﷲ مستوفی گوید: تومان لر کوچک ولایتی معتبر است ... و نیز هم او در ذکر شعبه لر کوچک گوید: در ذکر مقام لران و سبب وقوع اسم لری برایشان یاد کرده شدند که درکول مارود بودند چون در آن کول مردم بسیار شدند هرگروهی بموضعی رفتند و ایشان را بدان موضع بازخواندند چنانکه در آن ، چنگردی اوتری و هر قبیله از لران که در آن کولی مقام نداشتند لر اصلی نباشند... چنانکه کوشکی ، کنبلی ، روزبهانی ، ساکی ، سادلرینی ، داودی ، عباسی ، محمد کماری و گروهی (و) جنک رومی که امرای لر و خلاصه ایشانند از شعبه سلغوری اند و از شعب دیگران این اقوام اند: کارندی ، جنکردی ، فضلی ، سنوندی ، الانی ، کاه کاهی و رجوارکی ، دری ، ویراوند، و مابکی ، داری ، آبادکی ، ابوالعباسی ، علوممائی ، کچائی ، سلکی ، خودکی ، بندوئی و جز ایشان منشعب شدند اما قوم ساهی ارسان ارکی بیهی اگر چه زبان لری دارند لر اصلی نیستند و دیگر دیهاء مارود، لر نیستند روستایی اند و این طوایف تا شهور سنه خمسین و خمسمائه هرگز سروری علی حده نداشته اند و مطیع دارالخلافه بوده در فرمان حکام عراق عجم بوده اند. در این تاریخ حسام الدین شوملى از ترکان افشری (افشاری) تابع سلجوقیان، حاکم منطقة لر كوچك و بعضی خوزستان بود از قوم جنکردی محمد و کرامی پسران خورشید به خدمت شومله رفتند و مرتبه ٔ بلند یافتند و ایشان را فرزندان معتبر خاستند... (تاریخ گزیده ص. 547-548). لرستان یعنی اراضی لرنشین مقارن استیلای مغول به دو قسمت تقسیم میشد لر بزرگ و لر کوچک امروز به جای لر بزرگ کوه گیلویه و بختیاری قرار دارد و لر کوچک همان است که حالیه هم آن را لرستان میگوئیم و غرض از این قسمت اخیر که در آن ایام لر کوچک خواند میشده بیشتر ناحیه ٔ فیلی یعنی اطراف خرم آباد و اراضی پشت کوه بوده است . (تاریخ مغول ص 442). در مجمل التواریخ گلستانه (ص 204) مراد از لر بزرگ ، ایلات لرستان حالیه و مراد از لر کوچک ، ایلات بختیاری دانسته شده است یعنی به خلاف تقسیم فوق . طوایف لر کوچک قبایلی بودند مخلوط از کردان آسیای صغیر و لرها که در حدود میان عراق عرب و عراق عجم ییلاق و قشلاق میکرده اند در سال 850 ق . یکی از روسای لر کوچک که شجاع الدین خورشید نام داشت طوایف لر کوچک را تحت امر خود آورد و بر قلعه مستحکم مانرود از قلاع مستحکم لرستان استیلا یافت .و پس از وی سلسله امرای لرکوچک تا اواسط قرن دهم هجری یعنی تا ایام سلطنت شاه طهماسب اول صفوی باقی بودند و آخرین ایشان که ذکری از او باقی است شاه رستم بن جهانگیر ملقب به رستم خان است که سمت لالائی یکی از دختران شاه طهماسب را با حکومت لرستان داشتهاست. امرای لر کوچک : 1 - شجاع الدین خورشیدبن ابی بکر (580 - 621). 2- سیف الدین رستم برادرزاده ٔ او. 3- ابوبکربن محمد برادرسیف الدین رستم . 4- عزالدین گرشاسف بن محمد برادر ابوبکر. 5- حسام الدین خلیل بن بدربن شجاع الدین خورشید تا640. 6- بدرالدین مسعودبن حسام الدین خلیل (640 - 658). 7- تاج الدین شاه بن حسام الدین خلیل (658 - 677). 8- فلک الدین حسن و عزالدین حسین دو پسر بدرالدین مسعود (677 - 692). 9- جمال الدین خضربن تاج الدین شاه (692 - 693). 10- حسام الدین عمر و صمصام الدین محمود (693 - 695). 11- عزالدین محمدبن عزالدین حسین (695 - 706). 12- دولت خاتون زن عزالدین محمد و برادرش عزالدین حسین (706 - 720). 13- شجاع الدین محمودبن عزالدین حسین (720 - 750). 14- ملک عزالدین بن شجاع الدین محمود (750 - 804). 15- سیدی احمدبن عزالدین (804 - 851). 16- شاه حسین عباسی (815 - 873). 17- شاه رستم عباسی از 873. 18- اغوربن شاه رستم . 19- جهانگیربن اغور تا 949. 20- رستم خان بن جهانگیر از 949 تا 978 حیات داشتهاست . (تاریخ مغول. تألیف عباس اقبال. صص 448 - 452 ) منابع لر کوچک در دهخدا اتابکان لر کوچک در دهخدا اتابکان لرستان در دهخدا دایرةالمعارف فارسی، ج. ۲، ص. ۲۴۹۲ تاریخ مغول. تألیف عباس اقبال. ص 448 - 452 |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 21:34 توسط بهنام پارسی |
|
|
جنگروی (جنکردی) نام طایفه ای که سر سلسله اتابکان لر کوچک شجاعالدینخورشید از این طایفه بود. طوایف لر کوچک قبایلی بودند مخلوط از کردان آسیای صغیر و لرها که در حدود میان عراق عرب و عراق عجم ییلاق و قشلاق میکرده اند و کمتر وقتی حاکمی بر خود داشته اند. طوایف لبیکی جنگروی و صفدری و قلعه بهمنی از این طایفه میباشند. امرای جنگروی : 1 - شجاع الدین خورشیدبن ابی بکر (580 - 621). 2- سیف الدین رستم برادرزاده ٔ او. 3- ابوبکربن محمد برادرسیف الدین رستم . 4- عزالدین گرشاسف بن محمد برادر ابوبکر. 5- حسام الدین خلیل بن بدربن شجاع الدین خورشید تا640. 6- بدرالدین مسعودبن حسام الدین خلیل (640 - 658). 7- تاج الدین شاه بن حسام الدین خلیل (658 - 677). 8- فلک الدین حسن و عزالدین حسین دو پسر بدرالدین مسعود (677 - 692). 9- جمال الدین خضربن تاج الدین شاه (692 - 693). 10- حسام الدین عمر و صمصام الدین محمود (693 - 695). 11- عزالدین محمدبن عزالدین حسین (695 - 706). 12- دولت خاتون زن عزالدین محمد و برادرش عزالدین حسین (706 - 720). 13- شجاع الدین محمودبن عزالدین حسین (720 - 750). 14- ملک عزالدین بن شجاع الدین محمود (750 - 804). 15- سیدی احمدبن عزالدین (804 - 851). 16- شاه حسین عباسی (815 - 873). 17- شاه رستم عباسی از 873. 18- اغوربن شاه رستم . 19- جهانگیربن اغور تا 949. 20- رستم خان بن جهانگیر از 949 تا 978 حیات داشتهاست . (تاریخ مغول. تألیف عباس اقبال. صص 448 - 452 ) قوم لبیکی و جنگروی و صفدری و قلعه بهمنی از این طایفه میباشند. حمداﷲ مستوفی گوید: تومان لر کوچک ولایتی معتبر است ... و نیز هم او در ذکر شعبه لر کوچک گوید: در ذکر مقام لران و سبب وقوع اسم لری برایشان یاد کرده شدند که درکول مارود بودند چون در آن کول مردم بسیار شدند هرگروهی بموضعی رفتند و ایشان را بدان موضع بازخواندند چنانکه در آن، چنگردی (جنگروی) اوتری و هر قبیله از لران که در آن کولی مقام نداشتند لر اصلی نباشند... چنانکه کوشکی ، کنبلی ، روزبهانی ، ساکی ، سادلرینی ، داودی ، عباسی ، محمد کماری و گروهی (و) جنک رومی که امرای لر و خلاصه ایشانند از شعبه سلغوری اند در این تاریخ حسام الدین شوملى از ترکان افشری (افشاری) تابع سلجوقیان، حاکم منطقة لر كوچك و بعضی خوزستان بود از قوم جنکردی محمد و کرامی پسران خورشید به خدمت شومله رفتند و مرتبه ٔ بلند یافتند و ایشان را فرزندان معتبر خاستند... (تاریخ گزیده ص. 547-548).
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 21:32 توسط بهنام پارسی |
|
|
1-خاقانات غربی ترک.
2-نقشۀ قلمرو ساسانی در زمان انوشیروان، رنگ نارنجی پررنگ سرزمینهای تازه متصرف شده را نشان میدهد. در سال ۵۶۲ میلادی
3-قلمرو هیاطله یا هپتالیان ===== نخستین جنگ بین ایران و ترک به جنگی گفته می شود که در سال ۵۸۸ میلادی، بین ساسانیان و خاقانات غربی ترک رخ داد. علت شروع جنگ در سال ۵۶۲ میلادی هیاطله یا (هپتالیان) به دست انوشیروان سقوط کرده و از بین رفت. در پیکارهایی که بعد از آن بین ایران و ترکان در گرفت، قسمتهایی از سرزمین هیاطله بدست ایران و قسمتهایی از آن بدست ترکان افتاد. در همین زمان ترکان پس از تصرف سرزمینهای واقع در شمال ایران، به راههای بازرگانی مهمی دست یافتند و سرزمین سغد را نیز به متصرفه های خویش ملحق کردند. پس از سقوط هپتالیان، ترکان نه تنها قدرت سیاسی، بلکه نیروی اقتصادی بزرگی نیز بدست آوردند. قسمت های مهمی از راه ابریشم که از شرق به غرب می گذشت، از این پس در اختیار ترکان قرار گرفت. این راه از سرزمین کاشغر و ناحیهٔ شاپورگان تا جنوب آسیای میانه کشیده شده بود سپس راه ابریشم به خراسان می پیوست و از داخل ایران رد می شد. ترکان خواستار این بودند که با بیزانس وارد معامله شوند حمل ابریشم ار راه شمال دریای خزر و قفقاز بسیار گران و همراه با مخاطره بود بنابراین چارهٔ کار در این بود که خاقان ترک با شاهنشاه ایران کنار بیاید. ترکان در زمان انوشیروان با شاه ایران به توافق نرسیدند. ایستمی خان ترک، در زمان انوشیروان به ایران خبر اعلان جنگ داد ولی مواضع و استحکاماتی که ایرانیان در سدۀ قرن پنجم برابر هیاطله پدید آورده بودند، در نظر ترکان غیر قابل گذر می نمود، از این رو حمله ترکان متوقف ماند. برای بوجود آوردن دگرگونیهای اقتصادی و رهایی از اقتصاد شبانی، برای ترکان چاره ای جز این نبود که به ایران حمله برند و راه ابریشم را به تصرف در آورند. در سال ۵۸۸ میلادی اتحاد بین بیزانس و ترکان حاصل شد و ترکان آمادهٔ جنگ با ایران شدند. جنگ ترکان با بهرام چوبین در سال ۵۸۸ میلادی هرمز چهارم که حاصل ازدواج بین انوشیروان و دختر ایستمی خان ترک بود، بر اریکه شاهی تکیه داشت. در مرزهای غربی جنگ با بیزانس جریان داشت. در همین زمان لشکریان ترک و خزر به آران و ارمنستان حمله ور شدند. در شرق نیز ساوه شاه فرمانروایان ترکان و دائی هرمز چهارم به ایران حمله برد. پیاده نظام سپاه ایران، در برابر ترکان تاب مقاومت نیاورد. در سراسر کشور نگرانی و سرآسیمگی پدید آمده بود. هرمز چهارم، بهرام چوبین را که از مردم ری بود با دوازده هزار مرد به سوی ترکان فرستاد. جنگ در گرفت و فرمانروای ترکان کشته شد. این جنگ با پیروزی ایران پایان پذیرفت. بهرام پس از پایان جنگ یکماه در هرات ماند و غنائم بدست آمده را میان شاهنشاه و سپاه خویش بخش کرد. در شاهنامه شرح این جنگ به تفصیل آمده است. جنگ بهرام گور با ترکان یا توران تاریخ و زندگی هر قوم و ملتی را باید در گذشته های دور و روزگاران کهن جستجو کرد اما تاریخنگاران برای تسهیل در پژوهشهای خویش کوشیده اند تا مبدائی برای تاریخ ملتها عنوان کنند. ترکان نیز از سده های دراز در سرزمینهای شمال چین و بخشی از اراضی سیبری می زیستند ولی تاریخ نگاران مبدأ تاریخ ترکان را سال ۵۴۵ میلادی دانسته اند. نوشتهٔ برخی از مورخان پارسی و عرب، به جنگ بهرام پنجم (بهرام گور) با ترکان اشاره دارد. بهرام گور به سال ۵۳۹ میلادی یعنی حدود یکصد و شش سال پیش از این مبدأ تاریخی که برای ترکان در نظر گرفته اند، درگذشته است. چگونه ممکن است، بهرام گور با ترکان پیکار کرده باشد؟ استاد بارتولد این مسئله را چنین توضیح می دهد که نام توران در اوستا آمده است و چنین بنظر می رسد که تورانیان شاخه ای از آریائیان بوده اند که از فرهنگ کمتری برخوردار بوده اند. میان ایرانیان و تورانیان دشمنی وجود داشت. از سدهٔ ششم میلادی که ترکان به آسیای میانه راه یافتند شباهت این دو نام سبب شد که بعضی نام توران را با نام ترکان یکی بدانند. حال آنکه رابطه ای میان این دو نام موجود نبود. باید گفت که به احتمال قوی فردوسی در جنگ بهرام با ترکان روزگار خود را ملاک داوری قرار داده است. در روزگار فردوسی غزان و قیچاقها که از قبایل ترکی زبان بودند در ماوراءالنهر سکنی داشتند. پیش از آن نیز ترکان در عهد ساسانیان و نیمهٔ دوم سدهٔ ششم میلادی به این سرزمین راه یافتند و مردم سغد و خوارزم را تابع خود کردند چون در دشتهای آسیای میانه زبان ترکی رواج یافته بود، فردوسی چنین پنداشت که توران و ترکان از یک تیره و یک نژاد هستند. منابع : رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵ ویکیپدیا انگلیسی رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. ص ۹۷ رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. ص ۹۲ تا ۱۰۵ رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. ص ۱۰۶ رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. ص ۱۲۰ رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. ص ۵۵ تا |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 22:46 توسط بهنام پارسی |
|
|
ديوار هاي دژ دربند
سومین جنگ ایران و ترکان به حملۀ خاقانات غربی ترک در سال ۶۲۶ میلادی، به ایران در زمان خسرو پرویز گفته می شود. زمینۀ تاریخی ترکان در زمان ساسانیان رفته رفته به دو خاقانات شرقی و غربی بخش شدند. خاقانات شرقی ترک با امپراتوری چین سر جنگ داشتند و خاقانات غربی ترک راه پیکار با ایران را در پیش گرفتند. اندکی بعد رقابت و دشمنی میان دو خاقانات شرقی و غربی پدید آمد. امپراتوری چین که خاقانات شرقی را دشمنی خطرناک می شمرد، راه اتحاد با خاقانات غربی ترک را در پیش گرفت. بدین ترتیب اتحاد سه گانۀ بزرگی شامل امپراتوری چین، خاقانات غربی ترکان و امپراتوری بیزانس بر ضد ایران پدید آمد. چندی بعد خزران ساکن کرانه های ولگا و شمال دریای خزر نیز به سه دولت نامبرده پیوستند و اتحادی چهار گانه بر ضد شاهنشاهی ساسانی ترتیب دادند. دولت ساسانی نیز کوشید تا با اتحادی دیگر به مقابله دشمنان برخیزد. نخست با خاقانات شرقی ترک اتحاد کرد سپس به منظور جلوگیری از پیوستن اردوی ترکان و خزران به لشکریان بیزانس کوشید، متحدی در قفقاز جستجو کند. این متحد، آوار ها بودند که در شمال قفقاز می زیستند. بدین روال در یک سوی امپراتوری چین، خاقانات غربی ترک، خزران و بیزانس متحد شدند و در سوی دیگر ایران، آوارها و خاقانات شرقی ترک متحد گشتند. سقوط دژ دربند حصار دربند در قفقاز استحکامات دربند دیوار سنگی بسیار بلندی بود که در زمان خسرو انوشیروان ساخته شد. طول آن چهل کیلومتر و از کوهستان تا کرانهٔ دریای خزر امتداد داشت و خط دفاعی بسیار مستحکمی در برابر سواران مهاجم به شمار میامد. این دیوار که از تخته سنگهای بسیار بزرگ ساخته شده بود، هیجده تا بیست متر ارتفاع داشت. سی برج برفراز این دیوار قرار گرفته بود. دیوار سه دروازهٔ آهنی داشت که یک دروازهٔ آن به دریا گشوده میشد. در سال ۶۲۶ میلادی خاقانات غربی ترک، جهت حمایت از بیزانس بطرف ایران حمله بردند. در این زمان جنگ شدیدی در جبهههای غرب ایران، بین خسرو پرویز و هراکلیوس در جریان بود. ترکان این بار توانستند با فرماندهی خان بزرگ تون جبغو خان، ضمن حملات مداوم و پی در پی خویش خطوط دفاعی دربند را شکسته و به سوی جلگههای قفقاز سرازیر شوند. تسخیر آران، قفقاز و گرجستان منطقه حکمرانی خاقانات غربی ترک و خاقانات شرقی ترک (خطوط کم رنگ) در ابتدا قرن ششم و گسترش منطقۀ مورد نفوذ، در پایان قرن ششم میلادی (خطوط پر رنگتر). بعد از سقوط دژ دربند که گذرناپذیر می نمود، ترکان آران (آلبانی قفقاز) را تصرف کردند. در پی آران نوبت به گرجستان یا سرزمین ایبری رسید. ترکان و خزران شهر تفلیس (پایتخت گرجستان] را که از مراکز عمدۀ بازرگانی به شمار می رفت، محاصره کردند. دیری نپائید که سپاه هراکلیوس امپراتور روم شرقی هم به اردوی ترکان و خزران پیوست. در پای دیوار تفلیس دیدار سران سه سپاه با شکوه فراوان برگزار شد. در این حمله پادگان ایرانی شهر تفلیس، با دلاوری در برابر مهاجمان ایستادگی کرد. هراکلیوس با چهل هزار تن از سپاهیان روم، پای دیوار شهر تفلیس باقی ماند ولی جبغو خان به علت طولانی شدن مدت محاصره، فرزند خود بوری شاد را به فرماندهی ترکان گمارده و خود بازگشت. این محاصره دو ماه بطول انجامید. سرانجام مهاجمان ناگزیر تفلیس را رها کردند. منابع رضا، عنایت الله. ایران و ترکان در روزگار ساسانیان. تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۵ ویکی پدیا انگلیسی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 14:34 توسط بهنام پارسی |
|
|
سپاهبذ یا سپهبد در دوران ساسانیان، فرماندهٔ لشکر یکی از بخش های چهار گانهٔ ایران بود. چهار بخش عبارت بوده اند: از اباختر (شمال)، خوراسان ( خراسان مشرق)، نیمروز (جنوب)،ِ خوروران (خاوران، مغرب). در دوران ساسانیان، بیشتر مقامها، از جمله پایه ها و درجات نظامی موروثی بودند. فرماندهٔ کل نیروهای مسلح ایران تا سدهٔ ششم میلادی ایران سپهبد (ایران سپاهبذ) بود که از سوی انوشیروان این مقام ملغی شد. انوشیروان، ایران را به چهار بخش تقسیم کرد و در رأس هر یک از این بخشها یک سپاهبذ (سپهبد، فرماندهٔ لشکر) جداگانه ای قرار داد. زیرا تمرکز قدرت نظامی در دست یک فرمانده، ممکن بود به کسب نیروی عظیم و طمع در تاج و تخت و وارد آوردن فشار بر شاهنشاه منجر گردد. تقسیم مناطق تحت نفوذ هر سپهبد به شرح زیر بود: سپهبد شرق افواج خراسان و سکستان و کرمان. سپهبد جنوب افواج پارس و خوزستان. سپهبد مغرب افواج عراق را تا سرحد دولت بیزانس. سپهبد شمال افواج ممالک ماد بزرگ و آذربایجان را بفرمان خود داشت. سپهبدان مأمورین مهم دولت بشمار می رفتند و هر کدام در قلمرو خود صاحب اختیار بودند و بر یک ربع مملکت حکومت می کردند و معاونی در اختیار داشتند، موسوم به مرزبان. مرزبانان فرمانفرمای ایالت ها بودند. همچنین یعقوبی ذکر کرده است که هر سپهبد (فرماندهٔ لشکر)، یکنفر پاذگوسپان تحت امر خود داشت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 10:29 توسط بهنام پارسی |
|
|
جنگ ذوقار جنگ ذوقار (به عربی: یوم ذی قار) به جنگی گفته میشود که بین سپاه خسرو پرویز و قبایل بکر بن وائل، در جنوب عراق در گرفت. در این جنگ سپاه ایران که متشکل از چند قشون بود، در نزدیکی پایتخت لخمیها، حیره که امروزه شهر کوفه نامیده میشود، از چند طایفهٔ عربی شکست خوردند. زمینهٔ تاریخی قلمرو حکومت ساسانی در سال ۶۰۰ میلادی و قلمرو لخمیها لخمیها یا بنیلخم یا مناذره نام دودمانی عرب بود که در روزگار ساسانیان و میان سدههای سوم تا هفتم میلادی بر حیره فرمان میراندند. آنان در آغاز کیش بتپرستی داشتند، سپس مسیحی نسطوری شدند و پس از چیرگی مسلمانان دین اسلام را پذیرفتند. لخمیها پیرو ساسانیان بودند. آخرین پادشاه لخمیها، نعمان سوم (ابوقابوس نعمان بن منذر) به دستور خسرو پرویز زندانی شده و به قتل رسید سپس خسرو ایاس بن طائی را به جای وی والی حیره قرار داد. قتل نعمان منجر به سلسله حوادثی شد که در نهایت جنگ ذوقار را در پی داشت. نظریههای مختلف دربارهٔ علل و تاریخ مرگ نعمان و جنگ ذوقار در مورد تاریخ و علل کشته شدن نعمان و تاریخ این جنگ، اطلاعات متناقضی در کتابهای تاریخی ذکر شدهاست. بطور کلی چهار نظریه در مورد علت کشته شدن نعمان، مطرح شدهاست. ۱. خودداری نعمان از فرستادن دختر خود به حرمسرای خسرو. ۲. دسیسهها و دروغهای مترجم عربی دربار خسرو. ۳. حس بی نیازی دولت ایران از سلطنت لخمی، بواسطهٔ انعقاد صلح ممتد، بین خسرو و پدر زن او موریکیوس. این قرار داد صلح، در سال ۶۰۲ میلادی، بعلت قتل موریکیوس ملغی شد. ۴. اختلاف و رقابت مذهبی، بین نعمان که مسیحی نسطوری و شیرین زن محبوب خسرو، که مسیحی یعقوبی بود. دسائس این دو فرقه مسیحی بر ضد یکدیگر، در عهد خسرو، بسیار شدت گرفته بود. در تاریخ مردم ایران قبل از اسلام، نوشتهٔ عبدالحسین زرین کوب آمدهاست که خسرو حتی در روزهای وحشت و فرار نیز خشونت و قساوت خود را در مقابل کسانی که نسبت به وی عصیان کرده بودند، از خاطر نبرد. چنانکه نعمان سوم پادشاه لخمی حیره را در همین ایام به خاطر غروری که در مقابل وی نشان داد، در بند کرد و امارت حیره را به عربی دیگر، ایاس بن طائی داد، خود او هم از بیزانس درخواست حمایت کرد. خسرو در سال ۵۹۰ (میلادی) به سلطنت رسید و با قیام بهرام چوبین مواجه شده، برای دریافت کمک به بیزانس گریخت. از آنجا که خسرو در سال ۵۹۱ (میلادی) ، با کمک بیزانس، بهرام را شکست داده و دوباره به سلطنت باز گشت. اگر بر این نوشتهٔ زرین کوب استناد شود، خسرو در اولین سال پادشاهی خود و در اوج جنگ و درگیری با بهرام چوبین دستور زندانی کردن نعمان را دادهاست. در کتاب زرین کوب، توضیحاتی دربارهٔ اینکه چگونه خسروپرویز در هنگامی که در مسند قدرت نبوده، چنین فرمانی را صادر کرده و فرمان وی را چه کسانی اجرا کردهاند، نوشته نشدهاست. در همین کتاب، تاریخ وقوع جنگ ذوقار سال ۶۰۴ (میلادی) ذکر شدهاست. کریستین سن، در کتاب ایران در زمان ساسانیان نوشتهاست، در فاصلهٔ سالهای ۵۹۵ (میلادی) تا ۶۰۴ (میلادی) خسرو پرویز، نعمان را به زندان انداخت. حسن تقی زاده حدود سال ۶۰۴ (میلادی) و قبل از ۶۱۱ (میلادی) را سال احتمالی وقوع جنگ میداند. در تاریخ باستانی ایران، نوشتهٔ حسن پیرنیا آمدهاست که جنگ اول اعراب با ایرانیان را باید جنگ ذوقار دانست چون گرچه این جنگ کوچک بود ولی اثرات مهمی داشت. جهات و کیفیات جنگ این است که در زمان قشون کشی خسرو به بیزانس در سال ۶۱۰ (میلادی) او شنید که نعمان دختری بسیار وجیههای دارد و خواست با او ازدواج کند ولی نعمان بواسطهٔ دسیسهای که شده بود، راضی نشد و قبل از اینکه قشون خسرو به او برسد، تمام دارائی خود را رئیس طایفهٔ شیبانی (یکی از تیرههای بکر بن وائل) سپرد. در تاریخ این خلدون آمدهاست که ایاس بن طائی به جای نعمان فرمانروای حیره شد. ایاس نه سال در آن کار بماند. در سال هشتم فرمانروایی او، بعثت پیامبر اسلام (۶۱۰ میلادی) رخ داد. بنابراین ایاس در تاریخ ۶۰۲ (میلادی) به فرمانروایی حیره رسیدهاست و قتل نعمان، همزمان یا قبل از این زمان بودهاست. همچنین در همین کتاب آمدهاست که نعمان سوم بیست و دو سال پادشاهی کرد. هشت سال در زمان هرمز چهارم و چهارده سال در زمان خسرو پرویز. بدین ترتیب نعمان در سال ۶۰۴ (میلادی) به قتل رسیدهاست. حدیثی از پیامبر اسلام هم در کتاب ابن خلدون نقل شدهاست که رسول خدا در ایام جنگ ذوقار در مدینه بود ، گفت: امروز عرب از عجم، داد خویش گرفتند و پیروز شدند. آن روز را بخاطر سپردند، روز نبرد ذوقار بود. هجرت از مکه به مدینه در سال ۶۲۳ (میلادی) صورت گرفتهاست. در تاریخ بلعمی آمدهاست در هنگام جنگ ذوقار، مصطفی (ص) به مدینه آمده بود و هجرت کرده و با مشرکان جنگ بدر جنگ کرده و ظفر و نصرت او را بود. پیامبر حدیث جنگ بشنید و گفت این اول روز بود که عرب داد از عجم ستانیدند. در اینجا بلعمی، تاریخ وقوع جنگ ذوقار و تاریخ این حدیث را بعد از جنگ بدر یعنی بعد از ۶۲۴ (میلادی) دانستهاست. در تاریخ طبری تاریخ این حدیث همزمان با جنگ ذوقار و بعد از مبعث ۶۱۰ (میلادی) ذکر شدهاست. علل کشته شدن نعمان از نظر طبری طبری مینویسد که پس از مرگ منذر بن منذر (منذر پنجم) (مرگ در سال ۵۸۲ میلادی، هشت سال قبل از بپادشاهی رسیدن خسرو) خسرو مردی میجست که او را پادشاه عربان کند. مترجم عربی دربار خسرو عدی بن زید عبادی که کار تربیت و پرورش نعمان از کودکی به او سپرده شده بود، ترتیبی فراهم کرد که از بین یازده پسر بر جای مانده، از منذر، نعمان، به پادشاهی برسد. بعد از پادشاهی نعمان، به سبب فتنه و بدگویی اطرافیان نعمان که با عدی دشمنی داشتند و میگفتند: عدی بر نعمان منت میگذارد و میگوید که او بوده که نعمان را پادشاه کرده، کینهٔ عدی به دل نعمان افتاد و او را به حیره فرا خواند. عدی که در خدمت خسرو بود از وی اجازه خواسته و پیش نعمان رسید. وی بی درنگ عدی را زندانی کرد تا هنگامی که خسرو فرستادهای برای جویا شدن از وضع عدی به حیره فرستاد. نعمان که از شکایت عدی در نزد خسرو و خشم آتی خسرو بیمناک بود، دستور قتل عدی را صادر کرد. چندی نگذشت که نعمان از مرگ عدی پشیمان شده و پسر او، زید بن عدی را همراه نامهای، به خدمت خسرو، بجای پدر فرستاد. از این پس کار ترجمهٔ نامههایی که به سرزمین عرب و به سوی نعمان میرفت، با زید شد. چنان بود که ملوک پارسیان از ولایتها طلب زنانی میکردند که وصف آن نوشته شده بود ولی از دیار عرب چیزی نمیجستند و نمیخواستند. زید بن عدی که کینهٔ قتل پدر، بدست نعمان را بر دل داشت و مورد علاقه و اعتماد خسرو بود، به او خبر داد که «وصف زنانی که شما میجویید را خواندهام و دانم که در پیش بندهٔ تو نعمان از دختران وی و عمانش و کسانش بیشتر از بیست زن بر این صفت هست.» خسرو همراه وی فرستادهای نزد نعمان بفرستاد. نعمان در جواب خواست خسرو، به زید گفت که «مگر در زیبا رویان سواد (عراق) و دیارش حاجت خویش نمییابید؟» و به جای زیبا روی کلمهٔ عین به کار برد که استعاره از زیبا روی باشد. فرستاده از زید پرسید عین چیست؟ زید گفت به معنی گاو است. نعمان نامهای همراه آن دو کرد و نوشت که آنکه شاه میخواهد نزد من نیست و به زید گفت «به نزد شاه عذری شایسته بگو.» چون به نزد خسرو بازگشتند، زید گفت: من شاه را گرامی تر از آن میدانم که گفتهٔ او را بر زبان آورم و از فرستادهٔ همراهش خواست، جواب نعمان را به شاه بگوید. فرستاده گفت که نعمان به ما گفتهاست که «مگر گاوان سواد (عراق) او را بس نیست که به طلب زنان ما بر آمده است؟» در تاریخ ابن خلدون بجای کلمهٔ عین، عیر آمدهاست و نوشته شده که «عیر بمعنی گاو است و منظور نعمان زنان سیه چشم بودهاست.» خسرو به سختی خشمگین شد و این سخن در دل او کارگر افتاد ولی گفت بسیار بنده که بدتر از این گوید و آنگاه توبه کند. این سخن شایع شد و به نعمان رسید و خسرو ماهها چیزی نگفت و نعمان در انتظار میبرد تا نامهٔ خسرو بدو رسید که بیا که شاه ایران را به تو نیاز است. چون نامه به نعمان رسید سلاح و مال خویش برگرفت و فرار کرد ولی هیچکس نعمان را نپذیرفت چون از خشم خسرو میترسیدند. نعمان پنهانی به دشت ذوقار پیش قبیلهٔ بنی شیبان رفت و خانواده و اموال خود را به هانی بن مسعود بزرگ قبیلهٔ بنی شیبان سپرد. سپس نعمان سوی خسرو رفت. در راه زید بن عدی را دید و به وی گفت «این کار تو کردی، بخدا اگر جستم، با تو همان کنم که با پدرت کردم.» زید بن عدی گفت «نعمانک! برو، چنان اخیهای (میخ آخوری) برای تو بستهام که اسب چموش، بریدن آن نتواند.» (چنان اسباب گرفتاریت را فراهم کردهام که رهایی نخواهی یافت.) چون خسرو خبر رسیدن نعمان را شنید، وی را به بند کرده و به زندان خانقین فرستاد و به زندان بود تا طاعون بیامد و در آنجا بمرد. بلعمی آوردهاست که نعمان را بازداشتند و بعد از چهار روز در پای فیلان انداختند. همچنین از ابوعبیده معمر بن مثنی روایت کردهاند که «وقتی نعمان عدی را بکشت، برادر و پسر عدی مترجم خسرو بودند و نامهای که نعمان به خسرو نوشته بود را، تحریف کرده، خسرو به خشم آمده و بگفت تا نعمان را بکشند.» حوادث بعد از کشته شدن نعمان و مقدمات جنگ خسرو بعد از کشتن نعمان ایاس بن طائی را عامل حیره و همه ولایتهایی کرد که به دست نعمان بود. خسرو به ایاس نامه نوشت که اموال و سلاحهای نعمان را نزد او بفرستد. ایاس پاسخ داد که ترکهٔ نعمان نزد طایفهٔ بنی شیبان (یکی از تیرههای بکر بن وائل) است. ایاس کس پیش هانی بزرگ طایفه فرستاد که اموال را پس بگیرد ولی هانی بن مسعود نخواست که اموال را پس بدهد. چون هانی ابا کرد، خسرو خشمگین شد و گفت که طایفهٔ بکر بن وائل را نابود خواهد کرد و خواست سپاه بفرستد. ایاس به وی گفت که «گروه بنی شیبان و گروه بنی بکر و بنی عجل مردمانی بسیارند و در زمستان پراکنده هستند سپاه بزرگ لازم است.» قرار بر این شد که هنگام تابستان که هانی بن مسعود و همهٔ بنی شیبان بر سر آب ذوقار جمع شدند، سپاه برای جنگ فرستاده بشود. خسرو فرستادهای نزد اعرابی که در فصل گرما نزدیک آبگاه ذوقار ساکن شده بودند، فرستاد که یا تسلیم شاه شوید یا از این دیار بروید یا برای جنگ آماده باشید. پایتخت لخمیها، شهر حیره قوم به مشورت نشستند و حنظله بن ثعلبه را سالار خویش کردند. حنظله گفت که اگر تسلیم شوید، شما را بکشند و زن و فرزند به اسیری برند و اگر بروید، از تشنگی هلاک شوید، پس برای جنگ شاه آماده باشید. فرماندهٔ سپاه ایران در این جنگ با ایاس بن طائی بود. در طرف دیگر چند قبیله از طایفهٔ بکر بن وائل (بکریان)، در جنگ شرکت داشتند. سپاه خسرو از قشون زیر تشکیل شده بود. ۱. سپاه قیس بن مسعود، کاردار خسرو در سواد عراق، مرکب از ده هزار نفر عرب. ۲. سپاه هامرز تستری، فرمانده سپاه خسرو، مرکب از دوازده هزار نفر. ۳. سپاه هرمز خرداد، مرکب از هشت هزار نفر. ۴. سپاه جلابزین، فرمانده سپاه خسرو. چون سپاه ایران نزدیک شد. هانی به بکریان گفت «ای گروه بکریان شما، تاب سپاه خسرو وعربان همراهشان را ندارید، سوی بیابان شوید» اما حنظله بن ثعلبه به دشت ذوقار خیمهای بپا کرد و قسم خورد که تا خیمه نگریزد او نگریزد. پس برای یک نیمهٔ ماه آب ذخیره کردند. تبانی و همکاری قیس بن مسعود، فرماندهٔ سپاه عرب خسرو با سپاه بکر بن وائل قیس بن مسعود کاردار خسرو در عراق، خود از قبیلهٔ شیبانی بود و جنگیدن با هم خویشان برای وی سخت بود. شب قبل از شروع جنگ قیس بن مسعود پنهانی فرستادهای، نزد سپاه بکر بن وائل فرستاد و پیغام داد که «مرا از دل و جان با شما پیوند است و میخواهم پیروزی و ظفر از آن شما باشد، نه سپاه عجم که ایشان بیگانهاند و شما خویش من هستید.اگر شما صلاح میدانید، امشب ما از سپاه خسرو میگریزیم و آنها هم ناچار به هزیمت میشوند یا اگر شما بخواهید، فردا هنگام جنگ، ما هزیمت کرده تا ایرانیان غافلگیر شدند.» هانی بن مسعود و حنظله بن ثعلبه دو سالار قبیله، گفتند «فردا در میانهٔ جنگ، اگر به جبهه پشت کرده، هزیمت کنید، برای ما بهتر است.» لشکر عرب چون خبر قیس بن مسعود را شنیدند، میل به جنگ در ایشان افزوده شد و گفتند «فردا از جان گذشته و میجنگیم.» نبرد ذوقار جنگ در روزی بسیار گرم آغاز شد و سپاه ایران به اندازهٔ دو روز آب همراه داشتند. در روز نخست، در مراسم گشایش جنگ و نبرد تن به تن، هامرز تستری، یکی از چهار فرماندهٔ قشون ایران، نخستین کسی بود که کشته شد. لشکر عرب شادی کردند و آن را به فال نیک گرفتند. در روز دوم ایاس آب کافی برای نیاز سپاه خود نیافت. طبق تبانی قبلی، قیس بن مسعود، در هنگام نبرد، سپاه خود را از میدان بیرون کشید و ایاس تنها بماند. ایرانیان چون هزیمت ایشان بدیدند، از تشنگی بیطاقت بودند و دل شکسته. اعراب به کمین نشسته، ناگهان به سپاه ایران حمله برده، جنگ شدت گرفت.از پیش و پس، لشکر اعراب از ایشان میکشتند تا چندان کشته شدند که هیچ حربی این مقدار کشته نشده بودند. ابن خلدون مینویسد، ایرانیان به هزیمت رفتند و در گرمای طاقت سوز نیمروز، همه یا کشته شدند یا از تشنگی مردند. نتایج شکست ایرانیان در جنگ ذوقار در حالی که اردوهای ایران، همانوقت در داخل خاک روم شرقی فتوحات شایانی کرده بودند، شکست در جنگ ذوقار ظاهراً نبایستی خیلی مهم محسوب شده باشد و در بادی نظر، خطیر بنظر نیامد. لکن داستان شکست سپاه ایران، در نزدیکی پایتخت، از یک قبیلهٔ عربی، چنان انعکاس عظیمی در تمام عربستان پیدا کرد که در عرض و طول شبه جزیره، نقل مجالس و موضوع حماسهها و افتخارات عرب شد و یوم ذی قار از بزرگترین حوادث ایام عرب گردید و هیجان ناشی از این پیروزی، موجب تجری و تشویق اعراب بر ضد ایران گردید. در واقع خبط سیاسی خسرو پرویز، در بر انداختن حائل، بین قلمرو ایران و اعراب بادیه، برخلاف سیاست دیرینه و مستمر دولتهای قبلی، عاقبت در انقراض دولت ساسانی، بی تأثیر نبود. منابع زرین کوب، عبدالحسین . تاریخ مردم ایران قبل از اسلام. تهران: انتشارات امیر کبیر، ۱۳۶۴ پیرنیا، حسن (مشیرالدوله). تاریخ باستانی ایران. تهران: انتشارات دنیای کتاب، ۱۳۶۲ طبری، محمد بن حریر. تاریخ طبری جلد دوِم. تهران: انتشارات اساطیر، ۱۳۶۲ ابن خلدون، ابوزید عبدالرحمان.تاریخ ابن خلدون. جلد اول بلعمی، ابوعلی محمد بن محمد. تاریخ بلعمی، ترجمهٔ تاریخ طبری. جلد دوم. تهران: کتابفروشی زوار، ۱۳۵۳ تقی زاده، حسن. تحقیقات و نوشتههای تاریخی، زیر نظر ایرج افشار. جلد اول. تهران: چاپخانه بیست و پنج شهریور، ۱۳۴۹ دکتر: زاهیه، وهبة،. (شُبه الجَزیرَة العََربیَة) دار النهضة العربیة للطباعة والنشر ، چاپ و انتشار سال ۱۹۷۷میلادی. دکتر: السید عبدالعزیز، بن سالم، (تاریخ العرب فی العصر الجاهلیة) ، دار النهضة العربیة چاپ سال ۱۹۷۸ میلادی به (عربی). |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 12:24 توسط بهنام پارسی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
درود بر هموطن و بازدید کننده گرامی من بهنام پارسی یکی از بسیار سربازان کورش هستم به اتاق زمان خوش آمدید من سعی دارم شمارو با این اتاق به گذشته برده و اطلاعاتی را در مورد ایران عزیز تر از جانم را به شما بدهم و شما من رو با نظرهای خودتون همراه کنید
با تشکر بهنام پارسی |
|
RSS
|