سرزمین «کومش» که حدود آن را از خوار ری تا سبزوار میدانند، سرزمینی است که در حاشیه شمالی کویر مرکزی ایران و در دامنه جنوبی کوههای البرز واقع است. استان فعلی سمنان نیز تقریبا همین محدوده را در برگرفته است.
شاهراه بزرگ خراسان که از ری، در ناحیه جبال میآمد و به نیشابور در خراسان منتهی میگردید از سراسر ایالت قومس میگذشت و همه شهرهای مهم قومس سر این راه واقع بود.[۱] جغرافینویسان عرب بخشی از شاهراه بین آبادیهای کنونی عباس آباد و لاسگرد را جزء ولایت جداگانهای به نام قومس دانستهاند.[۲]
تاریخچه
پیش از اسلام
بنا به روایات تاریخی، کومش چهاردهمین ایالت تاریخی «ورن» (ورنه) از تقسیمات شانزدهگانه اوستایی در دوران باستان بوده است. این منطقه در طی دوران حکومت مادها و هخامنشیان با نام «کومیسنه» (کومس) یا «کومیشان» (کومش) شناخته میشده و بخشی از ایالت بزرگ «پارت» (پرتو) به شمار میرفته است.[۳]
قاجاریه و پهلوی
در زمان قاجاریه، شهر سمنان مرکز سرزمین قومس بود. نام جغرافیایی قومس تا اواخر دوران قاجاریه بر سر زبانها بود. جندق و خور و بیابانک در سال ۱۲۴۰ق تابع ایالت کومس (سمنان و دامغان) شد و در سال ۱۳۳۷ق از آن جدا گردید.[۴]
در آغاز سال ۱۳۴۰ هجری شمسی در زمان نخست وزیری دکتر علی امینی و وزارت کشور سپهبد عزیزی، به پیروی از سنت تاریخی، طبق تصویب نامه هیئت وزیران، ایالت کومش (شامل سمنان، دامغان، شاهرود، بسطام و سرخه) و جنوب طبرستان یعنی سنگسر، شهمیرزاد و روستاهای تابعه آنها) از نظر تقسیمات کشوری به نام فرمانداری کل سمنان نامگذاری شد. مرکز حکومت آن نیز در شهر سمنان تعیین و مستقر گردید.[۵]

در ۳۶۷ ه.ق. پس از برادرش بیستون در گرگان(جرجان) به تخت نشست. در همین سال رکنالدوله فرمانروای آلبویه نیز درگذشت و سرزمینهای تحت حکومت او میان سه پسرش عضدالدوله و مویدالدوله و فخرالدوله تقسیم شد. عضدالدوله و مویدالدوله با فخرالدوله اختلاف پیدا کردند و بین آنها جنگ درگرفت. فخرالدوله به طبرستان گریخت و به قابوس که شوهرخالهٔ او بود پناه برد. عضدالدوله و مویدالدوله به قابوس پیغام فرستادند که فخرالدوله را به ایشان تحویل دهد. قابوس نپذیرفت و عضدالدوله به طبرستان و گرگان لشکرکشی کرد اما قابوس تاب مقاومت نداشت و در جنگی کوتاهمدت در نزدیکی استرآباد شکست خورد و در ۳۷۱ ه.ق. پس از چهار سال حکمرانی از حکومت معزول و با فخرالدوله به خراسان گریختند. قابوس نزدیک به ۱۸ سال(۳۷۱ - ۳۸۸) از حکومت محروم بود و در خراسان در پناه سامانیان زندگی میکرد. در تحولات بعدی و با مرگ عضدالدوله و سپس فخرالدوله و ضعیف شدن حکومت آل بویه او با کمک یاران دیلمی و طبری خود به گرگان حمله کرد و توانست گرگان را از آلبویه پس بگیرد و در ۳۸۸ ه.ق. دوباره به تخت نشیند. او تا سال ۴۰۳ ه.ق. حکومت کرد و دامنه متصرفات خود را از سوی مغرب گسترش داد.
در سال ۴۰۳ ه.ق. قابوس پردهدار مخصوص خود را که مردی بیآزار و محبوب لشکر بود کشت. لشکریان به خاطر این کار او شورش کرده او را به زندان انداختند و کشتند.
هنر و منش
قابوس وشمگیر از سویی ادیب و خوشنویس بود و در نظم و نثر به عربی و فارسی سرآمد روزگار خود بود اما از سوی دیگر بسیار خشن و سنگدل بود. لغتنامه دهخدا در باره او نوشته است: «قابوس مردی درشتخو و بیرحم و با خشم و غضب بود و به آسانی حکم به کشتن میداد و به اندک سوءظنی دست به قتل هر بیگناهی میزد، و بهمین علت جمعی بسیار بدست او کشته شدند و کینهٔ او در سینهٔ غالب سران لشکری جا گرفت.»[۱] و در چند سطر پایینتر مینویسد:«قابوس مشهورترین افراد خاندان زیاری است چه او مردی فاضل و ادیب و فضلدوست و خوشخط بود. گویند صاحب بن عباد هرگاه خط او را دیدی گفتی اهذا خط قابوس او جناح طاوس. در انشاء نثر عربی با بهترین بلغای این زمان دم برابری میزد و در شعر فارسی و تازی هر دو ماهر بود.» [۲]»
در هر حال او از دانشمندان و ادبای عصر خود حمایت میکرد و ابوریحان بیرونی چند سال را در دربار او گذراند و کتاب معروف خود آثارالباقیه عن القرون الخالیه را در سال ۳۹۰ ه.ق. در گرگان(جرجان) نوشت و به قابوس تقدیم کرد.
آثار
از او اشعار زیادی به جا نمانده است ولی نامههای او را ابوالحسن علی بن محمد یزدادی در کتابی به نام کمال البلاغه گردآوری کرده است و قسمتهایی از آن را محمدبن اسفندیار در تاریخ طبرستان نقل کرده است.
کار جهان
کار جهان سراسر آز است یا نیاز من پیش دل نیارم آز و نیاز را
من هشت چیز را ز جهان برگزیده ام تا هم بدان گذارم عمر دراز را
شعر و سرود و رود و می خوشگوار را شطرنج و نَرد و صیدگه و یوز و باز را[۳]
میدان و گوی و بارگه و رزم و بزم را اسب و سلاح و خُود[۴] و دعا و نماز را[۵].
نصیب دل
شش چیز در آن زلف تو دارد مسکن پیچ و گره و بند و خم و تاب و شکن
شش چیز دگر از آن نصیب دل من عشق و غم و درد و رنج و تیمار و محن. [۶]
پانویس
↑ علیاکبر دهخدا، جلد ۳۸ صفحهٔ ۱۲-۱۳
↑ همان جا، صفحهٔ ۱۳
↑ علیاکبر دهخدا، این شعر نقل شده است اما این بیت در آن نیست.
↑ علیاکبر دهخدا، « جود» آمده است.
↑ محمد دبیرسیاقی، صفحهٔ ۱۹۳
↑ علیاکبر دهخدا، جلد ۳۸ صفحهٔ ۱۳
منابع
دهخدا، علیاکبر. لغتنامه دهخدا جلد ۳۸ شماره مسلسل ۵۷. زیر نظر دکتر محمد معین. تهران: دانشگاه تهران، سازمان لغتنامه، ۱۳۳۹.
پیشاهنگان شعر پارسی (سدههای سوم و چهارم و آغاز سدهٔ پنجم هجری). به کوشش محمد دبیرسیاقی. تهران: انتشارات فراکلین، ۲۵۳۶.

منبع
صفا،ذبیحالله،تاریخ ادبیات ایران(جلد یکم)،انتشارات فردوسی،چاپ هفدهم

میرزا ابابکر (811-801 ق / 1408-1398 م) فرزند میرانشاه تیموری است که پس از مرگ تیمور یکی از مدعیان جانشینی او بود.
میرزا ابابکر، پسر میرانشاه و از نوادگان امیر تیمور بود که حدود سال 801 ق / 1398 م، پس از آن که پدرش به سبب افتادن از اسب، دچار نوعى اختلال هواس شد، تیمور او را به جاى پدر به امارت آذربایجان و گرجستان برگزید.آذربایجان در آن زمان شامل استانهای آذربایجان شرقی و آذربایجان غربی و اردبیل و همچنین جمهوری آذربایجان و جمهوی ارمنستان و بخش هایی از ترکیه فعلی بود .
چون با مرگ تیمور، نواحى تحت نفوذ میرزا ابابکر دستخوش آشوب و اغتشاش بود، برادر میرزا ابابکر - امیر زاده محمد عمر - او را دستگیر و در سلطانیه به زندان انداخت.
شکست و مرگ میرزا ابابکر
هرچند پس از مرگ برادر در سال 809 هجری میرزا ابابکر از زندان آزاد شد، اما به دلیل هجوم قرایوسف ترکمان و فتح تبریز به دست وى، به گرگان گریخت . عاقبت او در همانجا کشته شد. قتل میرزا ابابکر اوایل 811 ق / 1408 رخ داد.
منابع

با وجود از میان رفتن صفاریانِ سیستان به دست سلطان محمود غزنوی، روحیه استقلال طلبی مردم آن ایالت از میان نرفت. این روحیه که مهمترین عوامل خیزشهای ضدغزنوی بود، سرانجام باعث شد تا موجبات ظهور شاهان نصری فراهم آید. اگرچه وجود روحیه استقلال طلبی و میل به داشتن حکومتی بومی در میان مردم سیستان از مهمترین عوامل روی کارآمدن نصریان بود , عوامل دیگری نیز در قدرت یابی آنان مؤثر بودند. عامل نخست که بیشترین فشار را بر مردم سیستان وارد میساخت و آنان را از حکومتهای بیگانه میرنجاند, زیاده ستانیهای مالیِ کارگزاران غزنوی بود. اگرچه غزنویان نیز به این مسئله پی برده بودند و میکوشیدند تا با تعویض کارگزارانشان مانع از این اقدام شوند، توفیقی نیافتند. این امر موجب شد تا مردم سیستان که هنوز یاد خوش روزگار صفاریان را به یاد داشتند، درصدد احیاء دوباره حکومت بومی برآیند. عامل دوم , سستی نیروی نظامی غزنویان در دهههای سوم و چهارم سده پنجم بود. ملک ابوالفضل نصر اول، با مشاهده این ضعف و این حقیقت که غزنویان تواناییِ پاسداری از مرزهای سیستان را ندارند , بیدرنگ به سلجوقیان پیوست و با ابراز وفاداری به آنان موجبات ظهور ملوک را فراهم آورد. عامل سوم , ساختار عشیرهایِ دولت سلجوقی بود که عموماًً به ابراز وفاداریِ فرمانروایان بومی و پرداخت باج و خراج بسنده مینمود و اقدامی در جهت نابودی آنان انجام نمیداد.
برگرفته از
نوشتار: علل ظهور و سقوط ملوک نصری (بررسی تاریخ سیستان در خلال سالهای ۴۳۲-۶۳۲ ه .ق) نوشته برات دهمرده - استادیار گروه تاریخ دانشگاه سیستان و بلوچستان

کاتافراکت پارتی در نبرد با یک شیر. بریتیش میوزیوم
کاتافراکت (به یونانی: κατάφρακτος) نام سوارهنظام سنگیناسلحهای بود که در دوران باستان کوچنشینان خاور ایران و نیز یونانیان متاخر و رومیان از آنها در جنگها بهره میبردند.
واژهٔ کاتافراکت از دو بخش κατά به معنای سراسر و φρακτός به معنای پوشیده، پاسداشته پدیدآمده و معنای زرهپوش را میدهد.
کاتافراکتها با شوالیهها در سدههای میانه تفاوتی داشتند و آن این بود که ایشان دارای آن نقش اجتماعی آیندهٔ شوالیهها نبودند. در تاریخ اشکانیان، سرمتیها، ساسانیان، ارمنیها، سلوکیان، پرگامونها، رومیان و بیزانسیها از کاتافراکتها بهره میبردهاند.
منبع
Wikipedia contributors, "Cataphract," Wikipedia, The Free Encyclopedia, http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Cataphract&oldid=213522892 (accessed June 13, 2008).

فنیقیها تقریبا در دو هزار و پانصد سال پیش از میلاد از عربستان سر برآورده و بعدها بین دریای مغرب و کوههای لبنان سکنی گزیدند. فنیقیه معرب phoinike) Φοινίκη) یعنی نامی است که یونانیها به این مملکت دادهاند و احتمالاً از کلمهٔ bani kan'an (بنی کنعان، به معنی فرزندان کنعان) آمدهاست و فنیقیان خود را کنعانیان مینامیدند.
مذهب آنان بر پایه بتپرستی بود و آداب و رسوم زیادی از بابل اخذ کرده بودند. در میان خدایان آنها در درجه اول «بعل» یا خدای آسمان بود که او را «ملکارت» یعنی پادشاه خدایان میخواندند. از خدایان مونث بیش از سایرین «آستارت» را میپرستیدند که همان ایشتار (ایستار) بابلیها است. این الهه را ملکه آسمان و نیز خدای زاد و ولد میدانستند. از سایر خدایان «ال» رب النوع سامیها معروف بود که در صیغه مونث «الات» میگفتند.
از حیث تمدن فنیقیها چون بین دو ملت متمدن قدیم یعنی مصریها و بابلیها واقع بودند علوم و فنون زیادی از آنها اقتباس کردند. از شهرهای متعدد که در ساحل دریای مغرب بنا کرده بودند چندین شهر معروف شدند از جمله: صیدا، صور، ارواد و جبل. شهر جبل را یونانیها بیبلس[۱] مینامیدند. فنیقیها به واسطه نفاق داخلی موفق نشدند دولت واحدی تشکیل دهند و هر شهر آنها امیر یا پادشاهی داشت. اما این قوم در دریانوردی شهرتی بسزا یافتند. شهر «صیدا» از قرن ۱۶ - ۱۳ (پیش از میلاد) واسطه تجارت شرق و غرب بود و «صور» پس از آن دارای همین مقام گردید.
مستعمرات و تجارتخانههای فنیقی در تمام عالم قدیم پراکنده بود. این مردم از طرف غرب تا جزیرههای بریتانیا و از طرف شرق تا تنگه بغاز و مالاکا در نزدیکی هندوچین تجارت میکردند، و بر اساس شواهدی که کشف شده در آفریقا نیز مستعمراتی داشتهاند.
فنیقیه چندین بار تابع مصریها گردید، بعد در قرن هشتم (پیش از میلاد) در تحت تسلط آشوریها و در اوایل قرن ششم (پیش از میلاد) به تصرف بابلیها درآمد، پس از آن در زمان کوروش تابع ایران گردید ولی فنیقیها به تابعیت ملل دیگر اهمیت نمیدادند زیرا دریاها و مستعمرات تحت اقتدار آنها باقی میماند. رقیب بزرگ این قوم، یونانیها بودند که در دریانوردی مهارت تام یافتند.
کشف رنگ ارغوانی و اختراع شیشه از ابتکارات این قوم است. اختراع الفبا را هم به آنهانسبت دادهاند ولی اکنون عقیده اکثر مورخان براین است که آنها الفبا را از عبریها اقتباس کردهاند.
نوشتار اصلی: خط فنیقی
تابعیت فنیقیها از دولت ایران برای ایران دو فایده داشت، یکی اینکه کشتیهای آنها در اختیار ایران درآمد و از طرف دیگر فنیقیها تا پایان حکومت هخامنشی به ایران وفادار ماندند. شهر صیدا که در زمان بخت النصر دوم آسیب زیادی یافته و پست شده بود و دیگر امیر یا پادشاهی نداشت. در این زمان از نو بلند شده دارای پادشاهی از خود شد که دربار ایران برایش معین میکرد. صور که در زمان بخت النصر آسیبی نیافته بود به حال خود باقی ماند و کوروش با این هدف که شهرهای فنیقیه با یکدیگر متحد نشوند برای هر کدام امیری از خود فنیقیها معین کرد.
منابع
- تاریخ ایران باستان - حسن پیرنیا
- لوح فشرده لغت نامه - دهخدا

- ویکیپدیای انگلیسی، برداشت شده در ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۰۹

درباره تبار آنها اختلاف نظر وجود دارد.زبان آنها از شاخه زبانهای ترکی و نزدیک به ترکان بلقار دانستهاند.
خاقانات خزرها از اتحاد قبایل گوناگون تشکیل شده بود و در اوج قدرت خود (سده نهم میلادی) شامل غرب قزاقستان کنونی، جنوب روسیه، شرق اوکراین و بخش بزرگی از قفقاز (شامل داغستان، آذربایجان و گرجستان و غیره) و شبه جزیره کریمه میشد. خزرها در اکثر موارد متحد امپراتوری بیزانس بر علیه شاهنشاهی ساسانی بوده اند. آنها در ایستادگی در برابر حملات اعراب بسیار موفق بودند و به احتمال زیاد مانع یورش اعراب به اروپای شرقی شده اند.
یهودیهای اشکنازی روس خزرها را نیاکان خود میدانند ولی از دید گروهی از ژنشناسان هرچند یهودیان اشکنازی ژنهای بسیاری از اروپای شرقی گرفته اند، پذیرش اینکه آنها عمدتاً از خزرها هستند بعید است.
در سده دهم میلاد این امپراتوری بدست اسلاوهای شرقی (روسهای کیف) به نابودی گرایید.
منابع
ویکی انگلیسی

«آریانام» در زبان اوستایی٬ پارسی باستان (هخامنشی) و سانسکریت بمعنی آریاییان و «خشتهر» بمعنى سرزمین٬ کشور و پادشاهی است که در فارسی نو «شهر» شده و به این ترتیب «آریانام خشتهرام» بمعنی «شهریاری آریاییها» بوده است. ترکیب «اریانام خشثره» در هیچ یک از سنگنوشتههای پارسی باستان هخامنشی یافته نشدهاست.
پس از متفرق شدن آریاییان (اقوام هند و ایرانی) در بخشهاى مختلف فلات ایران گروهى از آنان در محلى اقامت گزیدند که در اوستا بنام «ائیریَنَم وَئجَه» (= ائیریَنَم وَئجو = ایران ویج = Airyanəm Vaēǰō = Airyanəm Vaējah) یعنى سرزمین و کشور نژاد آریایی نامیده شده. محققان محل آنرا خوارزم و خیوهٔ امروزی دانستهاند. همچنین در دورهٔ هخامنشی ایی ریا (Airya) نام قوم ایرانی بود و این کلمه را نام قوم اُسِّتِ قفقاز بصورت «ایرون» (Iron)، «ایرو» (Iroe) و «ایر» (Ir) بخود اطلاق کردهاند.
«خشتهر» از جملهٔ واژگانی است که در فارسى دایرهٔ مفهوم پارینهٔ آنها کوچکتر شده است، همچون دیه یا ده که در پارسی هخامنشى «دهیو» و در اوستا «دخیو» بمعنى کشور یا مملکت است. اینکه از واژهٔ خشتهره، در فارسی نو «خ» افتاده و «شهر» شده نظیر بسیار دارد چون خشنا = شناختن، خشب = شب، آوخشتى = آشتی و جز آن. گاهى آن «خ» اصلى ماقبل «ش» همچنان در فارسى بجا مانده چون خشنو = خشنود. هرچند امروزه از مفهوم واژهٔ شهر کاسته شده اما وسعت دیرین آن از واژههاى ایرانشهر و شهریار هویداست. خشتهر = شهر از مصدر «خشى» درآمده که بمعنى شاهى کردن و فرمان راندن و توانستن و یارستن است٬ همچون: اَرتَخشَثرَه = اردشیر (اَرتا یا اَرتَه = مقدس و خشَثرَه = شاه) بمعنی شهریار مقدس.
منابع

کورش بزرگ در آخرين جنگهاى خود با ماساگتها در زدوخورد بوده است و سرانجام بدست آنان كشته شده است. آدین مورخ يونانى قرن اول م. در جزو لشكريان داریوش سوم هنگام جنگ با اسکندر از سواران تیرانداز داهه نام می برد. پَرنیها یکی از قبیلههای اتحادیه قبایل داه بودند و شاهان اشکانی ایران نیز تبارشان به پرنیها میرسد. پرنیها در پایان سده چهارم پ.م. از بقیه قبایل داه جدا شده و به سوی غرب و ناحیه دریای خزر مهاجرت کردند. احتمال ارتباطى ميان نام آنان و ناحیهٔ داهستان یا دهستان می رود.
شاهان پارت در لحظات دشوار جنگ معمولاً از دستهجات جنگی و عشیرتی قبایل داه استفاده میکردند.*
منابع
- حسن پیرنیا، ایران باستان.
- دیاکونوف، م.م. اشکانیان، ترجمه کریم کشاورز، تهران: ۱۳۷۸

سرزمین سرمت و سکاستان در سال ۱۰۰ پ.م.، گستره شاهنشاهی پارت نیز در نقشه نشان داده شده.
سَرمَتیها یکی از مجموعه اقوام باستانی ساکن استپهای جنوب روسیه بودند.
سرمتیها قومی ایرانیزبان بودند و شاخههای از سکاها بشمار میآمدند. البته به مروز زمان نام سرمت به مجموعه بزرگی از ایلهای با تبارهای گوناگون اطلاق شد ولی قوم غالب در میان آنها بویژه در منطقه جنوبی «سرمتستان» قوم ایرانیتبار بود.
گستردهترین ناحیهای که سرمتیها در آن سکونت یافتند از یک سو سرزمین میان رودخانه ویستولا تا ریزشگاه رود دانوب و از سوی شرق تا ولگا، و از سوی دیگر از منطقه اسرارآمیز هیپربوریها در شمال تا دریای سیاه و دریاچه خزر در جنوب بود. سرزمینهای میان دریای سیاه و خزر تا کوههای قفقاز هم در محدوده آنها بشمار میآمد.
ریشه نام سرمت را همریشه با واژه اوستایی zarema- به معنی «پیر» دانستهاند و نظر زبانشناسان براینست که این نام معنی ارشد و پیشکسوت را تداعی میکرده.
منابع
- Brzezinski, R., et al, The Sarmatians 600 BC-AD 450 (in series Men-At-Arms 373) ISBN 1-84176-485-X
- Davis-Kimball, Jeannine. 2002. Warrior Women: An Archaeologist's Search for History's Hidden Heroines. Warner Books, New York. 1st Trade printing, 2003. ISBN 0-446-67983-6 (pbk).
- Tadeusz Sulimirski, The Sarmatians (vol. 73 in series «Ancient People and Places») Praeger Publishers, 1970

امیدوارم حالتون خوب باشه
در کی از پستهای قبلی که گذاشتم با نام شکوه ایران درکجاست؟
حالا به نظر شما شکوه ایران درکجاست؟ دوباره همون پست را بخونید:
کریمخان زند پادشاه ایران پس از شکار در نزدیکی تخت جمشید اردو زد . از دور عظمت تخت جمشید دیده می شد یکی از فرماندهان گفت : آیا شکوه ایران زمین در تخت جمشید پایان می یابد ؟ کریم خان پرسید : در زمان پادشاهی نادرشاه افشار کجا بودی ؟ گفت: در تمام آن دوران در روستایمان به پدرم در کشاورزی کمک می کردم .
کریمخان خندید و گفت: آن زمان همانند امروز تو از دور به پادشاه ایران زمین نادرشاه افشار نگاه می کردم و می گفتم آیا تمام شکوه ایران زمین در نادر شاه افشار پایان می یابد !؟ و امروز به تو می گویم دیگر آن بزرگی و عظمت را من در کسی و جایی ندیدم . این سخن وکیل الرعایا کریم خان زند که از سرداران نادرشاه افشار بود خود گویای عظمت و جوهر آن یگانه دوران ها را دارد . ارد بزرگ اندیشمند برجسته کشورمان می گوید : نادرشاه افشار توانست از خراب آبادی که دشمنان برایمان ساخته بودند کشوری باشکوه بسازد نام او همیشه برای ایرانیان آشنا و دوست داشتنی خواهد بود . نادر شاه افشار در جمع ارتشیان ایران می گوید : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادیشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند. پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند. و آنان خواهند آموخت آزادیشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند.

در روزگار مادها سکاها فراوان به مرزهای ایران میتاختند. اینان گاه با آشور همپیمان میشدند و زمانی زیر فرمان خود مادها با آشوریان میجنگیدند. با آغاز کار هخامنشیان درگیریهای مرزی با سکاها دنباله داشت و در یکی از همین درگیریهای مرزی کورش بزرگ بنیاد گذار هخامنشیان در نبردی با گروهی از سکاهای شرقی به نام ماساژتها کشته شد.
داریوش بزرگ دیگر پادشاه هخامنشی برای تنبیه آنها تا مرکز اروپا پیشروی کرد. دستههای بسیاری از آنان به شاهنشاهی هخامنشی پیوستند و به عنوان سرباز برای آنان جنگیدند. از نامدارترین آنها میتوان از سکاهای تیزخود نام برد.
با گذشت زمان گروهی از اینان به جنوب شرقی ایران کوچیدند و این سرزمین را به نام خود سکستان(سیستان) خواندند.
منابع
- تاریخ ماد. دیاکونوف. ترجمه کریم کشاورز، تهران: نشر امیرکبیر.
- مرتضی راوندی: تاریخ اجتماعی ایران. ( جلد ۱ ) - 142 - 157
- کمرون، جرج. ایران در سپیده دم تاریخ. ترجمه حسن انوشه. تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1379
- Diakonoff, I. M. "Media". In Ilia Gershevitch ed. Cambridge History of Iran, Vol. II. CUP, Cambridge, 1985










